X

رادین همه‌ی زندگی ما
روزهای شیرین کودکی پسرم
قالب وبلاگ

تو هیچی کم نداری برای همه چیز من بودن!

[ سه شنبه 19 / 2 / 1391 ] [ 4:37 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

اواخر فروردین ماه خاله مهسا و عمو رضا از سفرحج برگشتن واسه همینم ما همراهشون رفتیم اراک و دو سه روزی اونجا موندیم. عمو رضا هم یه روز ما رو برد کوه و یه روز هم بردمون شهربازی. چندتا از عکس های اون سفرمون رو برات میذارم:

این عکس مربوط به روزیه که رفتیم کوه. خیلی برات هیجان انگیز بود چون عمو رضا با ماشین مخصوص کوهنوردیش ما رو تا بالای کوه برد. کلی لذت بردی و هنوزم از اون روز تعریف میکنی:

این عکس هم مربوط به شهربازیه:

اینم چندتا عکس به همراه مهبد توی حیاط خاله اینا:

این عکس هم مربوط به دو هفته پیشه که رفته بودیم ملایر و پدرت توی حیاط باباحاجی اینا از شما و نیایش و محمد گرفته:

[ پنجشنبه 13 / 4 / 1392 ] [ 3:02 AM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

عزیز دلم سلام

چند وقتیه که فرصت نکردم بیام برات از خاطره ها و شیرین کاریهات بنویسم. معذرت میخوام سرم خیلی شلوغ بود. اما امروز یه کار خیلی جالب انجام دادی که حیفم اومد برات ننویسم:

امروز که خاله مریم زنگ زده بود و شما گوشی رو برداشتی داشتی واسش از سی دی جدیدت میگفتی که یهو دیدم گوشی رو گذاشتی زمین و به سمت اتاقت راه افتادی و داری به خاله میگی: "خاله مریم یه دیقه همین جا وایسا تا من برم سی دیمو بیارم بهت نشون بدم. " بعدش هم سی دی رو آوردی گرفتی جلوی گوشی و بهش میگفتی :"ایناهاش، ببین، اینو میگما!"تعجبخوشمزهخنده

بعدش من و خاله کلی به این شیرین کاری شما خندیدیم و شاد شدیم.

الهی مامان قربون اون عقل کوچولوت بره که تو اینقده بامزه ای.قلبماچماچخوشمزه

[ پنجشنبه 13 / 4 / 1392 ] [ 2:24 AM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

پسرم

روز سیزده بدر من سرمای شدیدی خوردم. واسه همین برنامه مون با عمو سعید اینا کنسل شد و توی خونه موندیم. اما عصرش دلم نیومد که شما و بابایی هم به خاطر من خونه‌نشین بشید. به همین دلیل پیشنهاد دادم بریم بیرون و دورکی بزنیم.

رفتیم توی شهرک یه کم گردش کردیم و توی پارک هم شما سرسره‌بازی کردی و برگشتنی هم بابایی برامون چاقاله و بستنی خرید.

اینم یه چندتا از عکس‌های اونروز توی میدون شهرک امید:

برای دیدن بقیه اش برو به ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ شنبه 31 / 1 / 1392 ] [ 4:49 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

گلکم

امروز با همدیگه رفتیم مهد. همیشه وقتی بهت می‌گفتم خیلی دوست داشتی و با خوشحالی استقبال می‌کردی، اما من همه‌اش نگران بودم که به دلیل وابستگی که به من داری نتونی ارتباط برقرار کنی.

ولی خوشبختانه خیلی از اونجا خوشت اومد. البته من تمام مدت توی دفتر نشسته بودم تا اگه طاقت نیاوردی بیام پیشت اما خدا رو شکر که روز اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتی و مشکلی هم پیش نیومد. کلی هم توی حیاط مهد با دوستای جدیدت سرسره بازی کردی.

تازه کلی از دانسته‌هات رو هم برای خانم مربی رو کردی که ایشون هم حسابی خوشش اومد.

خیلی دوستت دارم پسر با استعداد منقلبقلبقلبماچماچماچ

پی‌نوشت:البته وقتی از کلاس اومدی بیرون حسابی دلت برای من تنگ شده بود و پریدی توی بغلم و خودت رو بهم چسبوندی. ولی منم دلم حسابی برات تنگ شده بود. همش با خودم فکر می کردم الان اونجا بدون حضور من داری چیکار می کنی؟ بهت خوش میگذره؟ راحتی؟ خلاصه که خیلی سخت بود آقای من. ولی باید کم‌کم عادت کنیم.

[ شنبه 31 / 1 / 1392 ] [ 4:32 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

امروز تولد بابایی جونه. پدر و پسر هر دو فروردینی هستین.

دیشب یه جشن تولد سه نفره برگزار کردیم. جای دوستان خالی.

میخواستم از اینجا هم به بهترین بابای دنیا تولدش رو تبریک بگم. انشاالله همیشه سلامت و تندرست سایه‌اش بالای سر من و شما باشه.

بابا رضا جون تولدت مبارک!

[ جمعه 23 / 1 / 1392 ] [ 4:46 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

قند و عسلم

امسال برای تولدت ملایر بودیم. البته من و بابایی تصمیم داشتیم برات جشن بگیریم ولی شاید تاریخش یه کم جابجا می‌شد.

اونروز خونه‌ی مامان جون اینا بودیم که دیدیم خاله فاطمه و آبجی بتینا هم اومدن اونجا، اما آبجی بهاره همراهشون نبود.وقتی ازشون پرسیدم گفتن رفته جایی کار داشته الان دیگه باید برسه.

چند دقیقه‌ی بعد دیدیم آبجی بهاره هم رسید البته به همراه یه کیک و شمع و فشفشه و کلاه بوقی. حسابی سورپرایز شدیم. دستشون درد نکنه کلی شرمنده‌مون کردن. ولی خیلی خوش گذشت.

خلاصه اینجوری شد که امسال تولدت رو تو خونه‌ی مامان جون اینا و همراه خاله‌اینا خیلی کوچولو و جمع و جور برگزار کردیم. اما خیلی خیلی خوب بود. دستشون درد نکنه.یه جشن تولد بدون برنامه‌ریزی قبلی.

حالا چندتا از عکس‌های اونروز رو برات میذارم:

برای دیدن بقیه برو به ادامه‌ی مطلب:

 



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 21 / 1 / 1392 ] [ 5:17 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

عشق مامانی سلام

امسال و اون سالی که خدای مهربون میخواست تو رو به ما بده تنها سالهایی بودن که تحویل سال نو رو توی خونه‌ی خودمون جشن می‌گرفتیم. چون همیشه می رفتیم ملایر و موقع تحویل سال خونه‌ی باباحاجی‌اینا بودیم. اما امسال چون یه خورده کارهای پدرت فشرده بود و کلی کارهای عقب‌افتاده داشتیم تصمیم گرفتیم توی هفته‌ی دوم به مسافرت بریم.

واسه‌ی همین هم شروع کردیم به آماده کردن هفت‌سین. اما چون برنامه‌ی مسافرت داشتیم ماهی نخریدیم چون مامان جون واقعاً دل اینو نداشتم که که ببینم وقتی از مسافرت برمی‌گردیم ماهی‌های بیچاره بخاطر اینکه کسی نبوده که ازشون مراقبت کنه تلف شدن. خلاصه اینکه هفت‌سینمون ماهی نداشت.

ظهر روز چهارشنبه نهارمون رو خوردیم و منتظر اومدن سال نو شدیم. شما هم هر دقیقه میپرسیدی: "مامان سال تحویل شد؟ پدر سال تحویل شد؟" آخه نمیدونستی که تحویل سال دقیقاً یعنی چی؟ و این خیلی برات هیجان‌انگیز بود. بالاخره سال نو شد و عید رو به همدیگه تبریک گفتیم وشیرینی و شکلات خوردیم. و البته پدر جون عیدی‌هایی رو که برامون لای قرآن گذاشته بود بهمون داد.

امیدوارم که امسال برای همه سال خوب و پر از خیر و برکتی باشه. شما هم همیشه سالم و تندرست باشی و هزار تا سال دیگه رو نو کنی عزیز مامان.

اینم یکی دوتا عکس از شما کنار هفت‌سین:

[ دوشنبه 19 / 1 / 1392 ] [ 4:03 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

قند و عسلم سلام

هفته‌ی پیش جشن تولد محمد جون بود. همگی خونشون دعوت داشتیم. روز قبلش من و شما با هم رفتیم و یه اسباب‌بازی خوشگل واسش خریدیم که البته تا آخرین لحظه شما فکر می‌کردی که اون اسباب‌بازی مال خودته. غافل از اینکه.....................ناراحتافسوس

اما وقتی که موقع رفتن به مهمونی رسید واست توضیح دادم که این کادو رو برای محمد گرفتیم. شما هم خیلی منطقی قبول کردی.

بعدش لباس خوشگلاتو پوشیدی و باهم رفتیم جشن تولد و مثل یه آقای متشخص کادو رو دستت گرفتی و وقتی از در وارد شدیم اونو به محمد جون دادی و بوسش کردی. الهی مامان قربون اون معرفتت بشه!قلبماچ

اون شب حسابی بهت خوش گذشت و با محمد و نیایش حسابی رقصیدین و بازی کردین و آتیش سوزوندین. تازه نمونه‌ی یه فرد همیشه در صحنه هم بودی، به‌طوریکه همراه محمد شمع رو فوت کردی ، همراه نیایش رقص چاقو رو انجام دادی و البته همراه نیایش به خاطر رقص چاقو از عمو جونت پول گرفتی!قهقههخنده

امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی پسر گلم. همیشه دوستت دارم.قلبقلبقلب

[ پنجشنبه 5 / 11 / 1391 ] [ 0:10 AM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

عسلم سلام

سه چهار روزیه که داریم با همدیگه بَن بن بُن تمرین می‌کنیم. وتوی همین مدت کوتاه شما خوندن حدوداً ده تا کلمه از جمله :« آب، گل، مو، مامان، بابا، دست، پا، توپ،...» رو یاد گرفتی. کلی هم برای این قضیه از خودت علاقه نشون میدی، و تا فرصتی گیر میاری میگی: « مامان بیا با همدیگه بازی کنیم . من میخوام یه چیزی یادت بدم!». دقت کن که شما به من یاد میدی! بعدش میری کارت‌ها رو میاری و با هم بازی می‌کنیم .

معمولاً خیلی زود شکل کلمات رو یاد می‌گیری. ولی خیلی هم با هوش و ناقلایی، وقتی که یه کلمه رو یادت میره یه قیافه‌ی حق به جانب به خودت می‌گیری و میگی: « مامان من بلدم، حالا تو بگو!». و وقتی که من اون کلمه رو برات میخونم تکرارش میکنی و میگی:« آفرین مامان درست گفتی!»

الهی قربونت برم عشقم واسه همین خوشمزگی‌هاته که اینقدر میخوامت!

فکر کنم تا چند وقت دیگه خودت بتونی بیای و وبلاگت رو بخونی.

هزار تا بوس واسه بهترین پسر دنیا‍!قلبماچماچماچماچماچ

[ دوشنبه 20 / 9 / 1391 ] [ 7:37 AM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]

رادینم، عشقم

این چند وقته کمتر فرصت پیدا کردم که بیام و برات بنویسم. یکی از دلایلش خودتی، چون دوست داری من فقط مال خودت باشم و از هر چیزی باعث بشه من کمتر به تو توجه کنم بدت میاد. مثلاً همین کامپیوتر که شما یا خودت باید باهاش کار کنی یا من نباید بهش نزدیک بشم، چون اون موقع دیگه توجهم بهت کم میشه. بنابراین من فقط وقتی شما خواب هستی می‌تونم به کارهای دیگه بپردازم.آخه وقتی بیداری یا باید با هم بازی کنیم یا نقاشی بکشیم یا اینکه من محکومم به اینکه همراه شما بپربپرهای عموها و جیغ‌جیغ‌های خاله‌های تلویزیون رو تحمل کنم. اگر هم بخوام به کارهای خودم بپردازم اون موقعست که شما میای ومیخوای همه ی کارها رو خودت انجام بدی. مثلاً موقع ظرف شستن، غذا درست کردن، یا کارهایی از این دست فوری میری صندلیت رو میاری میذاری زیر پات و میخوای به من کمک کنی. الهی من قربون اون دستای کوچولوت بشم که میخوان به من کمک کنن.

واسه همین وقتی میخوابی من اونقدر کار دارم که دیگه کمتر نوبت به اینترنت می‌رسه. اما اشکالی نداره حالا که امروز فرصت پیدا کردم سعی می‌کنم تاجایی که بشه همه رو برات تعریف کنم.

توی تاریخ‌های برگزاری اجلاس در تهران ما رفتیم ملایر ، آخه عروسی پسردایی بابایی بود. البته سر راه اول رفتیم اراک و یه روز مهمون خاله مهسا جون و عمو رضا بودیم. بعد هم رفتیم ملایر و دو سه روزی سرگرم عروسی شدیم و بعدش هم موقع برگشت مامان جون رو با خودمون آوردیم. خلاصه که حسابی بهمون خوش گذشت.توی اون یه هفته ای هم که مامان جون اینجا بود کلی کیف کردیم و ددر و مهمونی رفتیم.

آخر هفته‌اش دوباره عروسی داشتیم. این بار پسرعموی من. واسه‌ی همین خاله ها و دایی اینا اومدن اینجا. دو سه روزی بودن و شما هم با آبجی بهاره و بتینا و امیرحسین کیفشو بردی. البته گاهی با امیر حسین یه کوچولو لجبازی می‌کردین که خوب اونم مقتضای سنتونه مامان جون.

یه شب هم همگی با هم رفتیم برج میلاد. خیلی خوب بود فقط واسه من یه بدی داشت که شما طبق معمول همیشه که میریم بیرون همه‌اش میای بغل من، کلاً توی بغلم بودی وهر چی که ازت میخواستم خودت راه بیای یا حتی وقتی بابایی و بقیه بهت التماس می‌کردن که یه کم هم  بری بغل اونا راضی نمی‌شدی. اینجوری بود که اونشب کمرم یهو دیگه خیلی بهش فشار اومد و گرفت. ودیگه من نتونستم همپای بقیه گردش کنم. طفلک بابایی هم مجبور شد کنار ما بمونه و نتونست بقیه رو همراهی کنه. واسه‌ی همین ما فقط یه طبقه رو تونستیم ببینیم و بعدش همونجا موندیم تا بقیه برگردن. برگشتنی تا برسیم به ماشین هم من همونطور دولا مونده بونده بودم و با کمک خاله خودم رو به ماشین رسوندم. و شما هم  وقتی دیدی قضیه جدیه بالاخره راضی شدی بری بغل بابایی.

بعد از اون چندروزی رو توی خونه استراحت کردم تا یه کم حالم بهتر شد.

یه روز جمعه هم با آراد جون و مامان و باباش با هم رفتیم پیک‌نیک. ماشینت رو هم بردیم و اونجا توی پارک حسابی ماشین‌سواری کردی.

چند وقت پیش هم شنتیا جون اینا اسباب‌کشی کردن و اومدن نزدیک ما. ما هم شام گرفتیم و رفتیم که مثلاً بهشون کمک کنیم. اما غافل از اینکه شما و شنتیا توی اون همه کارتن و شلوغی ریخت‌وپاش جشن می‌گیرین و فقط یکی باید مواظبتون باشه که چیزی رو روی خودتون نندازین و خدای نکرده بلایی سر خودتون نیارین. واسه همینم اونجا من شدم بپای شما و فقط بابایی تونست بهشون کمک کنه. البته چندتایی عکس از شیطنتتون گرفتیم که چون با دوربین اونا بود هنوز فرصت نشده که عکس‌ها رو ازشون بگیریم.

هفته‌ی پیش هم روز جهانی کودک بود، که به همین مناسبت همه زنگ زدن و بهت تبریک گفتن. حالا از اون روز هر کس که زنگ میزنه شما بهش میگی:" به من بگو روز کودکت مبارک!" الهی فدای شیرین‌زبونیات بشم.

راستی اینم بگم که چند وقتیه که یاد گرفتی وقتی تلفن زنگ میزنه بری بالای صندلی و خودت رو به تلفن برسونی و اونو جواب بدی البته بعدش بخطر اینکه ارتفاع صندلی زیاده(صندلی اوپن) نمیتونی بدون کمک بیای پایین. یه خاطره هم برات از این قضیه بگم که یه روز من توی حموم بودم و شما هم تازه ازخواب بیدار شده بودی و داشتی عمو پورنگ تماشا میکردی، خاله مهرنوش زنگ میزنه و شما هم طبق معمول میری و جوابش رو میدی و مثل یه آقای محترم باهاش صحبت میکنی و میگی مامانم الان نمیتونه صحبت کنه. اما وقتی گوشی رو قطع میکنی دیگه نمیتونستی بیای پایین و من شنیدم که داری صدا میکنی :" مامان من گیر افتادم!" عزیز مامان مجبور شدی تا وقتی من از حموم بیام همونجا روی صندلی بشینی. الهی فدات بشم که طاقت آوردی و گریه و بهانه گیری نکردی تا من بیام.

دوستت دارم با همه‌ی وجودم.ماچماچماچقلبقلبقلب

اینم دو سه تا عکس از بالای برج میلاد:

[ يکشنبه 23 / 7 / 1391 ] [ 5:38 PM ] [ مامانی ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام در تاریخ نهم فروردین سال یکهزار و سیصد و هشتاد و نه خداوند بعد از پنج سال زندگی مشترک یه هدیه آسمونی به من و عشقم عطا کرد که با ورودش به جمع دو نفره‌ی ما خوشبختی‌مون رو دوچندان کرد. اسم این فرشته رادینه، و من تصمیم دارم خاطرات کودکیش رو براش ثبت کنم . تا روزی که خودش این کار رو انجام بده. خدای بزرگ را برای این لطفش شاکریم.
موضوعات وب
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 13
بازدید هفته گذشته : 63
کل بازدید : 54356
امکانات وب