رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه سن داره

رادین همه‌ی زندگی ما

اولین سفر به شمال

هفته‌ی گذشته شما برای اولین بار به شمال کشور سفر کردی. ما به همراه خانواده‌ی امید جون به شهر محمودآباد رفتیم. ساعت حدود هفت غروب بود که حرکت کردیم. به‌خاطر اینکه هوا خنک باشه و شما گرمت نشه این ساعت رو انتخاب کردیم. تصمیم خوبی بود ولی فقط یه نکته داشت، اونم اینکه هوا کم‌کم تاریک شد و نتونستیم زیاد از مناظر زیبای جاده استفاده کنیم. و شما هم یه بخشی از راه رو خوابیدی.  شام رو بین راه خوردیم و ساعت حدود یازده شب رسیدیم به ویلا و بعد از خالی کردن وسایل فلاسک چای رو برداشتیم و رفتیم کنار دریا. شما هم به همراه امید به جمع‌آوری صدف و سنگ‌های کنار دریا مشغول شدی. البته چون شب بود و شما هم قبلاً کنار ...
5 شهريور 1391

بهترین هدیه تولد

دو روز پیش تولد من بود . وقتی بابایی از سر کار برگشت همه‌اش اصرار داشت که اگه برای افطار خریدی داریم ، انجامش بده. و من هم چون چیزی لازم نداشتیم گفتم نه چیزی نمیخوایم. اما خودش بهمونه اش رو جور کرد و گفت که دلش حلیم میخواد. بعد هم دوتایی با بابایی رفتین که مثلاً حلیم بخرین.من هم مشغول آماده کردن افطار شدم. وقتی که برگشتین اول بابایی حلیم به دست وارد شد و بعدش یهو من دیدم یه دسته گل ناز که شما باشی با یه دسته گل خوشگل وارد خونه شد و دوید به طرفم و گل رو بهم داد، بوسم کرد و بعدش بهم گفت: "مامان خوشگلم تولدت مبارک!" وای خدای من توی اون لحظه میخواستم از شدت خوشحالی و هیجان بال دربیارم. خیلی بهم مزه داد که تو با اون زبون ش...
20 مرداد 1391

چند نمونه از جملات شما با ترجمه

پسر ماهم امروز میخوام چند نمونه از حرفهات رو با معنی واقعیشون برات اینجا بذارم، تا بدونی که چقدر شیطون بلایی: ـ مامانی تو برو غذا درست کن تا من ظرفارو بشورم. ( ترجمه: مامان لطفاً منو بذار بالای ظرفشویی شیر آبم باز کن تامن حسابی آب‌بازی کنم کاری هم باهام نداشته باش.) ـ مامانی تو برو کتاب بخون تا من امیلامو (منظورت همون ایمیله) چک کنم. (ترجمه: مامان لطفاً مزاحم نشو تا من یه کم کنجکاویم رو روی کامپیوتر تخلیه کنم.)      ـ مامانی تو برو tv تماشاکن تا من یه زنگ به بابایی بزنم. ( ترجمه: مامان لطفاً برو دنبال نخود سیاه تا من یه حالی به این گوشی تلفن بدم.) . . . اصولاً خواسته‌هات رو هم به صورت پیشن...
20 مرداد 1391

پیک‌نیک

گل‌پسر من سلام روز جمعه‌ی گذشته ما با عموحامد و خاله‌شراره و یاس‌زهرا کوچولو برای افطار رفتیم پارک. هوای پارک فوق العاده عالی بود و توی این گرمای تابستون، حسابی خنک بود . کلی به همه و از جمله شما خوش گذشت. آخه یه عالمه سرسره بازی کردی و کیفشو بردی. یاس کوچولو هم خیلی هیجان زده شده بود و معلوم بود که به اونم داره خوش میگذره. وقتی که شما رو در حال بازی میدید هیجان‌زده میشد و میخواست خودشو از توی بغل مامانش پرت کنه بیرون تا بیاد و باهات بازی کنه.اما آخه اون هنوز خیلی کوچولوهه و فعلاً نمی‌تونه از این بازیا بکنه. الهی قربونت برم تو دیگه بزرگ شدی و واسه خودت یه پا مردی . موقع سرسره و الا کلنگ بازی هم...
18 مرداد 1391

یک قدم دیگه به سوی استقلال

جیگر مامانی سلام چند روزیه که داریم با هم تمرین میکنیم که دیگه پوشکت نکنیم . الهی قربونت برم که اینقدر باهوش و فهمیده هستی که تا حالا حتی یه بار هم خرابکاری نکردی. از همون اولین روزی که پوشکت رو باز کردم و بهت گفتم هر وقت که جیش داشتی به من بگو تا با هم بریم دستشویی، دقیقاً هر وقت که لازمه خودت میری به سمت دستشویی و منو یا بابایی رو صدا می‌کنی تا بیاییم. و توی این فاصله هم تا من برسم خودت شروع می کنی به در آوردن لباست. یه بار که داشتی لباست رو در میاوردی و توی همین حین هم یه کم لباست خیس شد اونقدر ناراحت شدی که به گریه افتادی و تند تند می‌گفتی:" مامان متاسفم! مامان متاسفم!" هر چی هم من و بابایی می&zwnj...
5 مرداد 1391

یه دندون جدید بی سر و صدا

عشق من سلام تازگی‌ها یه دندون تخت به دندونات اضافه شده اما اینقدر تو آقایی که که بدون اینکه ما رو متوجه کنی خودت به تنهایی این درد رو تحمل کردی. چند روزی بود که من متوجه شده بودم که شما فقط با یک طرف غذا میخوری اما علتش رو نمی دونستم. اما دیروز به صورت اتفاقی وقتی که داشتم بعد از مسواک زدن دندونات رو نگاه می‌کردم مفهمیدم که یه دندون آسیاب به دندونای پایینی سمت چپت اضافه شده. وبه همین علت هم بود که شما با اون طرف غذا نمی خوردی،  چون درد داشتی ولی هیچی هم نمی گفتی. الهی مامان قربونت بره که مثل یه مرد خودت به تنهایی دردت رو تحمل کردی چیزی به زبون نیاوردی. این روزها حسابی با حرفات دلبری می کنی. مثلاً اگه خدای نکرد...
30 خرداد 1391

قهرمانی که دسته گل خودشو جبران کرد

سلام قهرمان امروز صبح من وشما با هم از خونه دراومدیم تا بریم سبزی‌فروشی محل و یه کم خرید کنیم. توی راه برگشت از جلوی اسباب‌بازی فروشی رد شدیم که شما طبق معمول اینقدر اصرار کردی تا رفتیم تو و یه ماشین جدید برات خریدیم. اما مامان جون زیاد از شادی خرید ماشینت نگذشته بود که یه اتفاقی افتاد . اونم این بود:  وقتی رسیدیم به در خونه داشتم در رو باز میکردم که از پشت در صدای زنگ تلفن به گوش رسید. خلاصه در رو باز کردیم و اومدیم تو وتلفن رو برداشتم. زندایی بود. همینطور که داشتم باهاش حرف می زدم رفتم دم در تا کفشها رو بذارم توی جاکفشی که یهو شما هم مثل شصت‌تیر پریدی پشت سرم و در رو روی من بستی! و این شد که من مون...
24 ارديبهشت 1391

یه مامان کلافه

عشقم سلام پسرم، عشقم، عسلم، هستی من، همه‌ی زندگیم، آخه تو که نفسم به نفست بنده! چرا اینقدر عذابم میدی؟ از وقتی که به غذا خوردن افتادی تا حالا دارم با بدغذایی و بی‌اشتهایی و بالا آوردن زورکیت برای فرار از غذا خوردن و همه‌ی این ادا و اصول‌ها کنار میام و همه‌اش سعی می‌کنم خودم رو کنترل کنم. هیچ وقت دوست ندارم از دستت گله و شکایتی بکنم. برای اینکه با همه‌ی وجود عاشقتم. برای اینکه مادر بودن یعنی اینکه برای بالیدن جگرگوشه ات همه‌ی توانت رو بکار بگیری. ولی خوب منم آدمم مادر جون. بالاخره یه وقتایی کم میارم. اینقدر هم برای این مشکل بی‌اشتهایی و غذا نخوردنت به دکترهای مختلف مراجعه کرد...
21 ارديبهشت 1391

هدیه تولد

عسلی سلام توضیحات: پسرم تاریخ نگارش این پست روز دهم فروردین امساله. اما متأسفانه براثر حواس‌پرتی من الان توی وبت قرار گرفته. البته خودت هم بی‌تقصیر نبودی چون وقتی داشتم این مطلب رو برات می‌نوشتم درست موقعی که می‌خواستم بذارمش روی وب یهو از خواب پریدی و شروع کرد ی به گریه کردن و منم سریع ا ومدم کنارت و این شد که فراموش کردم بذارمش اینجا. حالا خدا رحم کرد که قبلاً توی کامپیوتر ذخیره‌اش کرده بودم. پسر گلم چند روزی بود که می‌رفتی ماشین کوچولوهات رو می‌آوردی درشون رو باز می‌کردی و می‌خواستی سوارشون بشی و هرچی هم که من و بابایی بهت می گفتیم که آخه آقا خوشگله شما اون تو جا نمی‌شی ب...
14 ارديبهشت 1391

تعطیلات آخر هفته

سلام دو سه روز آخر هفته‌ی قبل که تعطیل بود رفتیم اراک خونه ی خاله اینا. البته مامان‌جان اینا و خاله‌اینا و دایی‌اینا هم اومده بودن. خلاصه خدا روشکر جمعمون جمع بود و حسابی بهمون خوش گذشت. هوای اونجا خیلی عالی و دلپذیر و کاملاً بهاری بود. شما هم کلی کیف کردی و با مهبد و امیرحسین حسابی بازی کردی ولی مشکلش این بود که دیگه نمی‌شد از توی حیاط بیاریمت خونه و همه‌اش یکی مجبور بود توی حیاط بمونه و مراقبت باشه. حتی وقتی هم که مهبد و امیرحسین می‌رفتند توی خونه شما رضایت نمی‌دادی و نمی‌اومدی. خوب آخه حق هم داری مامان جون چونکه توی خونه خودمون همه‌اش توی آپارتمان زندانی هستی و حالا که حیاط...
12 ارديبهشت 1391